جامدادی

وقتی می‌خواهم از مرگ بنویسم، از کدام مرگ باید بنویسم؟ از کدامین تجربه‌اش، با کدامین رنگ و کدامین بو؟ 

هفت ساله بودم که عمه‌ام مرد. ماه‌های آخر عمرش را خوب به یاد می‌آورم. کمتر می‌توانست به خانۀ ما بیاید، من را به پارک شفق ببرد، یا برای عروسکی که داشتم لباس بدوزد. شبها هم، وقتی کنارش می‌خوابیدم، تا صبح چندین بار از کلافگی بیدار می‌شد و نفس‌های مقطع می‌کشید تا دوباره به سختی به خواب رود. شنیده بودم که سرطان دارد اما مرگباری بیماری‌اش را نمی‌فهمیدم. از هفته‌های آخر زندگی‌اش چیزی به یاد ندارم. او در بیمارستان بود و من که کم سن بودم اجازه دیدارش را نداشتم.
شبی که مرد را، اما، خوب به یاد دارم. تلفن که زنگ زد، باران مهرماهی بر سر شهر می‌ریخت. اولین بار، آن شب از مادرم دربارۀ مرگ پرسیدم،‌‌ همان موقعی که در اتومبیل نشسته بودیم و سربالایی خیابان مستوفی را به سمت خانه‌اش بالا می‌رفتیم،‌‌ همان وقت که درخت‌های بلند و درهمِ دو طرف خیابان زیر بارش پاییزی آب تنی می‌کردند. هرچند، جواب مادرم را، کلمه به کلمه، به یاد ندارم. روزهای بعد از خاکسپاری، خانۀ عمه‌ام شلوغ و پر از رفت و آمد بود. به یاد نمی‌آورم که در آن همهمه تا چه اندازه غیاب و برگشت ناپذیری کسی را که آنقدر دوستش داشتم فهمیدم. اما خوب به یاد می‌آورم که با بچه‌های همسن و سال فامیل در میان درخت‌های حیاط به دنبال هم می‌دویدیم و بازی می‌کردیم. از آن میان،‌گاه گاهی، گوشه چشمی هم به زنهای گریان و مردهای سیاهپوش می‌انداختیم. همیشه، و امروز که به مرگ عمه‌ام فکر می‌کنم، بیش از هر چیز درختهای خیس خیابان مستوفی را به یاد می‌آورم و دویدن‌هایمان میان درخت‌های حیاط. انگار عمه‌ام با آن درختها باران خورده بود، یا با من میان درختهای حیاط دویده بود.
زمان مرگ مادربزرگم، ۱۰ ساله بودم و مشغول امتحانات نهایی سال پنجم ابتدایی. مادربزرگم سکته مغزی کرد و به کما رفت. این بار که بزرگتر شده بودم، برای دیدارش به بیمارستان رفتم. چند روزی در آی سی یوی آغشته به بوی الکل و دارو، با انبوهی از سیم‌ها و لوله‌هایی که از اطرافش آویزان بود به خواب رفته بود و شکمش با صدای بیپ بیپ دستگاه بالا و پایین می‌رفت. آنقدر مرتب نفس می‌کشید که دلیل بیدار نشدنش را نمی‌فهمیدم.‌‌ همان وقت بود که فهمیدم مرگ مغزی چیست، که اگر مغز نخواهد به زندگی ادامه دهد، از دست قلبی که ظاهرا مرتب می‌زند هم کاری بر نمی‌آید. زمان خاکسپاری‌اش، من در جلسۀ امتحان بودم و به بهشت زهرا نرفتم. بعد از ظهر، وقتی همه از خاکسپاری برگشتند، بیشتر حرفها دربارۀ دختر ۱۹ ساله‌ای بود که‌‌ همان روز کنار مادربزرگم به خاک رفته بود. اسمش “تُکتم” بود. اولین بار – و هر بار دیگری که سر خاک مادربزرگم رفتم- دقایقی مبهوت به سنگ قبر تکتم خیره ماندم و سعی کردم صورتش را مجسم کنم. همیشه، و امروز که به مرگ مادربزرگم فکر می‌کنم، بینی‌ام پر از بوی الکل و دارو می‌شود، و گوش‌هایم پر از صدای بیپ بیپ. بیش از هرچیز به یاد سیمها و لوله‌های آی سی یو می‌افتم، به بافت نرم مغزی فکر می‌کنم که با لخته‌ای خون از کار افتاده، و به تکتم که اگر زنده بود، چند ساله بود!

مرگ، با همه ارجاعاتی که به نیستی دارد، تجربۀ زنده‌ای است که از چندروایتی‌اش معنی می‌گیرد. رویارویی با مرگ برای زندگان، اگرچه تکراری، اتفاقی است که هر بار به شکلی منحصر به فرد می‌افتد. مرگ، تجربه‌ای یکسان نیست که در تعریف بگنجد یا احساساتی ثابت را برانگیزاند. سهمگین بودن مرگ به میزان زشتی‌های درگیر در وقوع آن، و رهایی بخشی‌اش به میزان زیبایی‌های درکار با هر مرگی پیونده خورده است. از مرگ عمه‌ام، بیش از هرچیز برای من درخت‌های آب خورده و بالا-پایین پریدن‌های بچه‌ها در حیاط به جای مانده است; از مرگ مادربزرگم، لوله‌های آویزان از جسمی بیهوش، بوی الکل و دختر ۱۹ ساله‌ای که می‌گفتند در میان جیغ‌های مادرش در خاک شد. سهمگینی مرگ، وقتی از مردن پسرکی نابالغ حرف می‌زنیم، در تک تک ماشین‌های اسباب بازی ریخته روی کف اتاقش نهفته است که دیگر با صدای قام قام به عقب و جلو کشیده نمی‌شوند و از هم سبقت نمی‌گیرند، در قلک کوچکش که از سکه پرشده اما شکسته نمی‌شود، در سؤال بی‌جواب “می‌خواهی در آینده چه کاره شوی؟”!

رهایی بخشی مرگ اما، وقتی از مردن پیرمردی فرتوت حرف می‌زنیم، در آزادی جسم رنجور و دربسترافتاده‌ای است که سالها با جعبه‌های قرص و قابهای عکس کنار تختش زندگی کرده است، در باز شدن پنجره‌ای که بوی نا‌ وماندگی را از خانه‌اش می‌گیراند و به دست آسمان آبی می‌بخشد. دلسوزیِ در خاک کردن چشمانی که از حسرت کشیدن در زمان زندگی خشک شده و به راحتی بسته نمی‌شود، جانسوز‌تر از به خاک سپردن چشمان کامروایی است که لذت زندگی را در سلول به سلول مردمکان جای داده است. زشتی مرگ در بدن کبودی است که چشم از زندگی برنداشته است، در قبرهای انبوه قطعات جدید و بی‌درخت بهشت زهرا زیر ظل آفتاب تهران! زیبایی مرگ اما، شاید، در جسم بی‌لکه‌ای باشد که زندگی را به سر آورده است، در گورستانی پر از درخت که قبر‌ها را با فاصله‌ای قاعده‌مند از یکدیگر در خود جای داده.
مرگ، زنده است و مثل زندگی از زیبایی جان می‌گیرد و به زشتی می‌بازد.
وقتی از مرگ حرف می‌زنیم، از کدامین تجربه حرف می‌زنیم؟

 

* چاپ شده در نشریه تابلو، 17 اردیبهشت 1393

http://tableaumag.com/4084#.U-00HPldUfY

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 2:44  توسط لیلی ادیب فر  | 

  
مقاله ای از ژاک لاکان* را درباره زبان می خواندم. پرپرش کردم و پرپر شدم اما نمی توانستم برای کلاس درس در یک صفحه خلاصه اش کنم. می فهمیدم چه می گوید، نه برای اینکه مقاله اش قابل فهم بود. می فهمیدش چون قبلا درباره اش خوانده و شنیده بودم! اما، درباره چیزی خواندن کجا و خودش را خواندن کجا!

هفته ای گذشته است. مشق شبم را تحویل داده ام اما هنوز در ذهنم با لاکان سر و کله می زنم. دوست دارم که می گوید زبان پیش از یادگیری اش در ناخودآگاه ما بوده است، که می گوید ما با زبان افکارمان را بیرون نمی ریزیم! این زبان است که فکر کردن را برای ما می آورد. این ها را دوست دارم چون اگر اینگونه باشد، زبان، دیگر مفهومی الصاقی نیست که از خودمان در آورده باشیمش و در نهایت نیاز نتوانیم اعتمادی نثارش کنیم. برای من، زبانی که لاکان تعریف می کند، مثل دست هایم است، پاها و یا هر قسمت دیگری از بدنم که با من به دنیا آمده است; و من اینگونه اندیشیدن به زبان را دوست دارم حتی اگر تجربه تراژیکی از ورود به دنیای بزرگسالی و جدایی از توهم لذیذ پیوستگی با جهان باشد.

بعد از یک هفته دست و پنجه نرم کردن، امروز این بیت شعر از سعدی را که هزاران بار شنیده بودمش، و فقط شنیده بودم، در گوشه ای دیدم:

"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی"

یاد مقاله پرپر شده لاکان افتادم و حس کردم که مصرع دوم این بیت، بدون جستجوی نیت سعدی برای شناسایی آنکه یا آنچه در دلش نشسته است، می تواند تصویر ساده ای از حضور ازلی زبان در ناخودآگاه باشد. اگر اینگونه است، مصرع اول هم می تواند درگیری ابدی و ازلی من با مفهوم زبان باشد!

نمی گویم سعدی و لاکان یک چیز گفته اند. اما این همخوانی شیرین، به هر دلیلی، چندین صفحه مقاله سخت و پیچیده لاکان را در یک بیت پر تب و تاب از سعدی برای من روشن کرد. این از آن اتفاق هایی ست که دوست دارم! 


The Agency of the Letter in the Unconscious 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:16  توسط لیلی ادیب فر  | 

با سمت تیز نوک مداد، فارسی را خوش خط تر می نویسم و با سمت کندش، انگلیسی را خوش خط تر. خوش خطی، نتیجه استفاده از  نوک تیز یا کند مدادم نیست. خوش خطی، رابطه حروف هر زبان است با نوک قلم.

این را امروز فهمیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:35  توسط لیلی ادیب فر  | 

ما با خانه مان خوب تا نکردیم. شاید چون فکر می کردیم برایمان کوچک است یا پنجره ای به بیرون ندارد. همانگونه که با ماشینمان، کفشهایمان، کتابها و لباسهایمان. ما با آنهاخوب تا نکردیم چون در همه شان به دنبال چیزی بودیم که ما را خوشحال کند، نه آن چیزی که آنها خودشان بودند. ما در همه شان به دنبال خودمان می گشتیم، خود خودمان، بی خود خود آنها. همین شد که وقت رفتن، یادمان رفت از آنها خداحافظی کنیم، چون دنبال خودمان بودیم که داشت تند تند می دوید تا جا نماند.

این خداحافظی را بدهکاریم. 

از راه دور، بپذیرید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 22:55  توسط لیلی ادیب فر  |