جامدادی

  
مقاله ای از ژاک لاکان* را درباره زبان می خواندم. پرپرش کردم و پرپر شدم اما نمی توانستم برای کلاس درس در یک صفحه خلاصه اش کنم. می فهمیدم چه می گوید، نه برای اینکه مقاله اش قابل فهم بود. می فهمیدش چون قبلا درباره اش خوانده و شنیده بودم! اما، درباره چیزی خواندن کجا و خودش را خواندن کجا!

هفته ای گذشته است. مشق شبم را تحویل داده ام اما هنوز در ذهنم با لاکان سر و کله می زنم. دوست دارم که می گوید زبان پیش از یادگیری اش در ناخودآگاه ما بوده است، که می گوید ما با زبان افکارمان را بیرون نمی ریزیم! این زبان است که فکر کردن را برای ما می آورد. این ها را دوست دارم چون اگر اینگونه باشد، زبان، دیگر مفهومی الصاقی نیست که از خودمان در آورده باشیمش و در نهایت نیاز نتوانیم اعتمادی نثارش کنیم. برای من، زبانی که لاکان تعریف می کند، مثل دست هایم است، پاها و یا هر قسمت دیگری از بدنم که با من به دنیا آمده است; و من اینگونه اندیشیدن به زبان را دوست دارم حتی اگر تجربه تراژیکی از ورود به دنیای بزرگسالی و جدایی از توهم لذیذ پیوستگی با جهان باشد.

بعد از یک هفته دست و پنجه نرم کردن، امروز این بیت شعر از سعدی را که هزاران بار شنیده بودمش، و فقط شنیده بودم، در گوشه ای دیدم:

"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی"

یاد مقاله پرپر شده لاکان افتادم و حس کردم که مصرع دوم این بیت، بدون جستجوی نیت سعدی برای شناسایی آنکه یا آنچه در دلش نشسته است، می تواند تصویر ساده ای از حضور ازلی زبان در ناخودآگاه باشد. اگر اینگونه است، مصرع اول هم می تواند درگیری ابدی و ازلی من با مفهوم زبان باشد!

نمی گویم سعدی و لاکان یک چیز گفته اند. اما این همخوانی شیرین، به هر دلیلی، چندین صفحه مقاله سخت و پیچیده لاکان را در یک بیت پر تب و تاب از سعدی برای من روشن کرد. این از آن اتفاق هایی ست که دوست دارم! 


The Agency of the Letter in the Unconscious 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:16  توسط لیلی ادیب فر  | 

با سمت تیز نوک مداد، فارسی را خوش خط تر می نویسم و با سمت کندش، انگلیسی را خوش خط تر. خوش خطی، نتیجه استفاده از  نوک تیز یا کند مدادم نیست. خوش خطی، رابطه حروف هر زبان است با نوک قلم.

این را امروز فهمیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:35  توسط لیلی ادیب فر  | 

ما با خانه مان خوب تا نکردیم. شاید چون فکر می کردیم برایمان کوچک است یا پنجره ای به بیرون ندارد. همانگونه که با ماشینمان، کفشهایمان، کتابها و لباسهایمان. ما با آنهاخوب تا نکردیم چون در همه شان به دنبال چیزی بودیم که ما را خوشحال کند، نه آن چیزی که آنها خودشان بودند. ما در همه شان به دنبال خودمان می گشتیم، خود خودمان، بی خود خود آنها. همین شد که وقت رفتن، یادمان رفت از آنها خداحافظی کنیم، چون دنبال خودمان بودیم که داشت تند تند می دوید تا جا نماند.

این خداحافظی را بدهکاریم. 

از راه دور، بپذیرید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 22:55  توسط لیلی ادیب فر  |